Friday, May 27, 2011

اولین و آخرین


By: حسین پناهی

Thursday, May 26, 2011

شب تنهایی خوب

گوش کن، دور ترین مرغ جهان می خاند
شب سلیس است، و یکدست و باز
شمعدانی ها
و صدادار ترین شاخه فصل، ماه را میشنوند
پلکان جلو ساختمان
در فانوس به دست
و در اسراف نسیم
گوش کن جاده صدا میزند از دور قدم های ترا
چشم تو زینت تاریکی نیست
پلک ها را بتکان، کفش به پا کن، و بیا
و بیا تا جایی، که پرماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب اندام ترا مثل یک قطره آواز به خود جذب کنند
پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است

By: Sohrab Sepehri

Wednesday, May 25, 2011

آوار رنگ


دل ساده


ای نزدیک

قلب مادر

داد معشوقه‌ به‌ عاشق‌ پیغام
که‌ کند مادر تو با من‌ جنگ
هرکجا بیندم‌ از دور کند
چهره‌ پرچین‌ و جبین‌ پر آژنگ
با نگاه‌ غضب‌ آلود زند
بر دل‌ نازک‌ من‌ تیری‌ خدنگ
مادر سنگدلت‌ تا زنده‌ است
شهد در کام‌ من‌ و تست‌ شرنگ
نشوم‌ یکدل‌ و یکرنگ‌ ترا
تا نسازی‌ دل‌ او از خون‌ رنگ
گر تو خواهی‌ به‌ وصالم‌ برسی
باید این‌ ساعت‌ بی‌ خوف‌ و درنگ
روی‌ و سینه‌ تنگش‌ بدری
دل‌ برون‌ آری‌ از آن‌ سینه‌ تنگ
گرم‌ و خونین‌ به‌ منش‌ باز آری
تا برد زاینه‌ قلبم‌ زنگ
عاشق‌ بی‌ خرد ناهنجار
نه‌ بل‌ آن‌ فاسق‌ بی‌ عصمت‌ و ننگ
حرمت‌ مادری‌ از یاد ببرد
خیره‌ از باده‌ و دیوانه‌ زبنگ
رفت‌ و مادر را افکند به‌ خاک
سینه‌ بدرید و دل‌ آورد به‌ چنگ
قصد سرمنزل‌ معشوق‌ نمود
دل‌ مادر به‌ کفش‌ چون‌ نارنگ
از قضا خورد دم‌ در به‌ زمین
و اندکی‌ سوده‌ شد او را آرنگ
وان‌ دل‌ گرم‌ که‌ جان‌ داشت‌ هنوز
اوفتاد از کف‌ آن‌ بی‌ فرهنگ
از زمین‌ باز چو برخاست‌ نمود
پی‌ برداشتن‌ آن‌ آهنگ
دید کز آن‌ دل‌ آغشته‌ به‌ خون
آید آهسته‌ برون‌ این‌ آهنگ
آه‌ دست‌ پسرم‌ یافت‌ خراش
آه‌ پای‌ پسرم‌ خورد به‌ سنگ

ایرج میرزا